پرتال جامع سیاسی، اجتماعی،ورزشی | سایت فانست

۸ مطلب با موضوع «داستان» ثبت شده است

داستان سکس ولی واقعی

فردین ملیحی | شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۵:۱۸ ب.ظ | ۰ نظر

سلام دوستان

این داستانیست واقعی بر اساس مستندات رسمی و گفته شاهدان عینی 

نه جدا از شوخی واقعیه حالا دوست دارید باور کنید دوستم ندارید که هیچی

و اما داستان

این داستانی که میخوام بگم مربوط میشه به 3 سال پیش خوب بزارید کمی از خودم بگم

اسمم امیده و الان که دارم اینو مینویسم 20 سالمه نمیگم هیکله آرنولدی دارمو از این حرفا فقط میگم که بد نیست هیکلم وزنم 65 قد 176 جریان از اون زمانی شروع شد که من اصلا تا حالا توی عمرم دوست دختر نداشتم و فقط میخواستم که یک دوست دختر داشته باشم و برام فرقی نمیکرد که از فامیل باشه یا غریبه برای همین به خودم گفتم "بزار اول از دخترای فامیل شروع کنم بعد اگه دیدم میتونم میرم سره غریبه ها" پس دیدم تو فامیل کی از دختر عمه بهتر و خوشگل تر رفتم سراغش اما یه مشکل بود اونم این که خونشون یکم از ما دور بود و ما دیر به دیر میرفتیم خونشون واسه همین یکم مشکل بود

اما خلاصه یه روز قرار شد بریم بعد از این که رفتیم و پس از سلام و احوال پرسی با یک حالت خجالت آمیزی گفتم بیا بریم توی اون اتاق پیشه کامپیوتر تا برات چند تا بازی بیارم حال کنی. گفت" باشه بریم" بعد از این که رفتیم توی اتاق کامپیوتر رو روشن کردم میدونید که یکم طول میکشه تا ویندوز بالا بیاد واسه همین توی اون مدت بهش گفتم که خوب چه خبر؟ گفت "خبری نیست سلامتی" گفتم بازی جدید چیزی نگرفتی گفت " فک نکنم بازی جدید چیزی داشته باشم ولی میخوای یکم بگرد توی درایو ها ببین چیزی هست" منم گفتم باشه و رفتم یکم گشتم توی فایل هاش دیدم چند تا بازی داره اما از این بازی تخمی ها مثله باربی و از این حرفا براش اوردم گفتم من بلد نیستم بشین بازی کن اونم شروع کرد بازی کردن منم داشتم به بدنش نگاه میکردم بعد از چند دقیقه پرسیدم تاحالا به پسرای محلتون فکر کردی ؟ یکم خجالت کشید و گفت " واسه چی می پرسی؟ " گفتم زیاد به من مربوط نمیشه ولی همین طوری گفتش که " آره شده بعضی وقتا در مورد یکیشون فکر کنم " گفتم ای شیطون تاحالا کاری هم کردی ؟ گفت "نه ول کن این چیزا شخصیه" منم زیاد اصرار نکردم و نشستم بازی رو دیدم. اون روز گذشت اما شمارشو داشتم بهش اس ام اس دادم که در مورد کدوم پسر فکر کردی ؟ گفت به کسی نمیگی ؟

گفتم نه بابا به کی بگم . گفتش در مورد حسین شده بعضی وقتا فکر کردم. بهش گفتم به نظرت من چطورم ؟ گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی به نظرت طوری هستم که یه دختر خوشش بیاد ؟ گفت بد نیستی گفتم دوست داری راه های جذب پسر هارو بهت یاد بدم که بتونی حسین رو تور کنی؟ . گفت بدم نمیاد گفتم اوکی یه روز میام خونتون واست تعریف میکنم. خلاصه یه روز که رفتیم خونشون دوباره بردمش تو اتاق و بهش گفتم که تو اول با من دوست بشو بعدش من یه راه هایی رو یادت میدم که بتونی حسین رو جذب خودت کنی . اونم گفت باشه . از اون روز به بعد خیلی خیلی با هم صمیمی شدیم و باهم شب ها اس ام اس بازی میکردیم . کم کم اس ام اس های سکسی هم میدادیم. یه روز بهم گفت من حس میکنم به تو بیشتر از حسین علاقه دارم . منم گفتم عالیه عزیزم. بعدش شروع کردم اس ام اس های سکسی دادن که اون هم جواب میداد. یه روز دیگه که رفتیم خونشون نشستم پیشش و گفتم که گفتی منو بیشتر دوست داری آره ؟ گفت آره گفتم حاضری کاری که میگم رو انجام بدی ؟ گفت چه کاری ؟ گفتم میدونی چه کاری رو میگم . گفت اگه منظورت سکسه که نه من هنوز دخترم و نمیخوام بد بخت بشم

من گفتم عزیزم منم نمیخوام بد بخت بشم ببین هر دختر 3 تا سوراخ داره حالا 1 دونش بسته شده بقیه که بازه گفت نمیدونم ولی آخه چه طوری تو که خونتون دوره خیلی دیر به دیر هم میاین اینجا ما هم همین طور پس جا چه طوری جور کنیم ؟ گفتم نمیدونم حالا صبر کن فعلا. همون موقع داداش دختر عمم اومد تو خونه و سلام احوال پرسی کرد و گفت که یه ماشین جدید گرفته و این که میخواد همرو ببره بگردونه با ماشینش من به آرزو (اسم دختر عمم) گفتم بیا اینم مکان گفت یعنی چی ؟ گفتم یعنی نمیفهمی ؟ خوب اونا الان میرن بیرون ماهم یه بهونه میاریم دیگه گفت اوکی . من به فرزاد (داداش آرزو) گفتم که آرزو یکم مشکل درسی داره بهم گفت به من یاد بده . بعدش واسه همین فکر کنم بهتر باشه ما نیایم و بشینیم با هم درس هامون رو تمرین کنیم. گفت باشه مشکلی نیست من با مامان بابام و مامان بابات میریم بیرون میگردیم و بعدش هم میریم پارک و بیرون غذا میخوریم شما هم غذا توی قابلمه هست بریزین و بخورین گفتم چشم

اونم گفت که خوب دیگه بریم همه رفتن آماده شدن و رفتن

بعد به آرزو گفتم دیدی گفتم مکان جور میشه گفت آره دمت گرم

گفتم بریم تو اتاق رفتیم خوابیدیم روی تخت و من بهش گفتم آماده ای ؟ گفت چرت و پرت نگو مگه میخوای بمب بزنی که میگی آماده ای ؟ گفتم شاید از بمبم بد تر باشه گفت باشه آمادم تا اینو گفت شروع کردیم به لخت شدن بعدش سریع لبم رو گذاشتم روی لبش و شروع کردیم به لب بازی بعدش آروم آروم اومدم پایین گوشش رو کردم توی دهنم گردنش رو کامل براش لیس زدم زبونم روی شکمش حرکت دادم اومدم پایین شرتش رو در آوردم و زبونم رو کشیدم روی کسش آروم آروم زبونم رو روی کسش حرکت میدادم بعد از کس لیسی حسابی بهش گفتم بیا برام ساک بزن گفت تاحالا ساک نزدم نمیدونم چه طوریه گفتم کاری نداره که بکنش توی دهنت و جلو عقب برو ولی مواظب باش دندون هات نخوره بهش گفت باشه و این کارو به نحو احسن انجام داد. بعدش زبونم رو گذاشتم روی سوراخ کونش و سعی میکردم بکنم توش . حسابی خیسش کردم کونش رو و بعدش بدون این که چیزی بگم کیرم رو تا ته کردم تـــــــــــــوش . که یهو بلند جــــــــیغ زد : آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخخخخخخخخ گفتم چته بابا گفت راست میگفتی از بمب هم بد تر بود گفتم چیزی نیست یواش یواش عادت میکنی آروم آروم حرکت میدادم که دیدم دیگه کاملا دردش از بین رفته و داره حال میکنه تند تند شروع کردم به تلمبه زدن که احساس کردم داره میاد آبم بهش گفتم کجا بریزم گفت بریز بیرون منم تند تند زدم و سریع در آوردم ریختم روی کمرش و افتادم کنارش روی تخت . خــــــــیلی حال کردم دیگه جون نداشتم تکون بخورم اونم بلند شد رفت حموم که منم بلند شدم رفتم توی حمام هم یکم لب بازی کردیم ولی سکس نداشتیم . اومدیم بیرون و خلاصه لباس هامون رو پوشیدیم و همه جا هایی که امکان داشت اثری بمونه رو هم پاک کردیم و کاملا مطمئن شدیم که دیگه هیچ اثری نیست و همون موقع بود که زنگ به صدا در اومد و همه برگشتن توی خونه .

بعد از اون ماجرا بازم سکس داشتیم ولی همش از عقب بوده یه چند بار هم برام ساک زد تا آبم اومد . چند وقت دیگه قراره برم خواستگاریش و باهم ازدواج کنیم که اون موقع به آرزوم میرسم و میتونم کسش رو هم فتح کنم

امیدوارم خوشتون اومده باشه

مهم نیست که فحش میدید یا نه ولی فقط میخوام بگم رفتار هرکس نشانه تربیت خانوادگی اوست

با تــــــــــشکر از همــــــــــه

  • فردین ملیحی

داستان سکسی

فردین ملیحی | شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۰۴:۴۸ ب.ظ | ۰ نظر


آفتاب هم رنگ کونم و ندیده بود


سلام من مریم 18 سالمه دیگه وارد جزییات خودم نمیشم فقط براتون داستانی رو تعریف میکنم که حدود 4ماه پیش اتفاق افتاد 16 سالم ک بود یه بار با دوستم شیرین رفتیم سینما البته شیرین با دوست پسرش قرار داشت من وقتی میدیدم که علی(دوست شیرین)چجور قربون صدقه ی شیرین میرفت حسودیم میشد بعد علی اونروز با کیوان دوست خودش امده بود تا اونو واسه من ردیف کنه اما من به خاطر این که پس فردا شیرین منتی سرم نزاره قبول نکردم ولی کیوان ولکنم نبود همش تیکه بهم مینداخت ومزه میرخت انروز تموم شد و کیوان به مرادش نرسید تا این که 3.4 روز بعد برای من از ی شماره …. اس ام اس های عاشقونه میومد اولش فک کردم کسیه داره اس اشتباهی میده چون که میزدم u ج میداد یعنی تو منو نمیشناسی منم جدی نمیگرفتم کم کم به اسمس هاش عادت کرده بودم ی روز اسمس نمیداد هی گوشیمو نگاه میکردم ببینم اس داده یا نه 2.3 روز بود دیکه اس نمیداد تا این که ی میس بهش انداختم چند تا اس دادو زنگ زد با هم صحبت کردیم بهش گیر دادم شمارمو از کجا اوردی اونم گف شانسی گرفته و دوس داره دوستی شانسی رو تجربه کنه منم سخت نگرفتمو باهاش دوس شدم بعد ی مدت گفت بیا همدیکرو ببینیم من قبول نکردم تا ی چند وقتی گذشت دیدم پسر خوشزبونو بامزس بهش گفتم عکستو برام بفرس قبول نکرد و هر سری هم بهونه های میاورد گفت فردا میام تهران تا تو رو ببینم (گفته بود بچه اراکه) منم گفتم بیرون نمیام گف من فردا میام اگه نیای دیگه کاری باهات ندارم چون فقط به خاطره تو میام بعدام گوشیشو خاموش کرد فردای انروز شد و اس داد کجای زدم خونه خالم هستم بعد زنگ زدو گفت کجا بیام دنبالت بعد از یکم ناز و تمنا نمیتونم و این حرفا ادرس بهش دادم اومد با ی پراید سفید دیدمش شوکه شدم چون که حدود 1 سال بود تصویرشو نداشتم فقط صداشو داشتم سوار ماشینش شدم ی کلاه و ی عینک دودی هم زده بود که رفتیم جلوی ی ساختمون ماشینشو خاموش کرد گفتم ایجا اومدی چیکار که یهو عینکو کلاشو برداش اولش زیاد نشناختم ولی بعد 10 .2. ثانیه دیدم خود کیوانه از شدت هیجان نمیتونستم نفس بکشم تعارف زد خونشون تا اونجا بریم صحبت کنیم گفت اینجا محل مونه کسی منو با دختر ببینه ابروم میره خلاصه رفتیم خونشون و بعد 15 دیقه پذیرایی نزدیکم نشستو شروع کرد ب بوسیدنم گفتم بدم میاد گفت نمیتونم جیگرمو ببوسم بعد کم کم دستشو انداخت لای پام شروع کرد ب مالوندن لاپام باور کنید دیگه به بعدش مال خودم نشم شل شدم تو بغلش لبشو چسبوند به لبم زبونشو کرد تو دهنم منم زبونش میخوردم بعد شروع کرد به خوردن سینه هام رفت پایین تر از رو شلوار کسمو خرد شلوارمو در اورد دوباره کسمو خورد منم از شدت شهوت دوس داشتم چیغ بزنم بعد برگردوندمو شورع کرد بوسیدن کونم ی خورده کونمم لیس زد و بلند شد و کیرشو کرد تو دهنم منم کیرشو میخوردم دوباره رو هم دیگه خوابیدمو همدیگرو میبوسیدیم بعد برمگردوندو کیرشو گذاشت دم سوراخ کونم یواش یواش فشار داد تو خیلی درد داشت خیلی خیلی حریفش نشدم و 2 کله از کون کرد و ابشم میریخت توش کله دومش به منم حال داد و سکس انروز تموم شد اب اقا کیوانم بهم ساخت و الان اگه 60 کیلو باشم 59 کیلوش تو کونم خوابیده ممنون که وقت گذاشتین.


 


 


 


از اولین تجربه ام تا عاشق شدنم


سلام

حصین هستم خاطره ای که میخوام بگم کاملا واقعیه اونایی که میخوان باهاش جلق بزنن اصن مناسب نیست بعدش نیاین فحش کشمون کنین گفته باشمممم

حدودا مهر سال پیش بود با رفیقم امیر رفته بودم قهوه خونه تازه با رفیقم سارا بهم زده بوودم بعد 3 سال باهاش بودم

تو قهوه خونه با رفیقم نشسته بودم که به رفیقم گفتم امیر دختر مختر تو دستو بالت داری

(چون خداوکیلی اصن از ول گردی تو خیابونو مخ دختر زدن خوشم نمیاد)گفتش اره دوست دختره(سحر) من ی رفیق داره اون سری که با سحر قرار گذاشتم رفیقشم اورده بووود از سیستمش خوشم اوومد حصین میخوای اونو برات ردیفش کنم گفتم:باشه داداش شمارشو از سحر بگیر بده من

اون روووز تموم شد فرداش امیر شماره رفیقه سحرو برام فرستاد

بهش اس دادم به هزار بدبختی مخش کردم

باهم قرار گذاشتیم

حدودا 12 مهر بوود من نزدیکه چهلم پدره رفیقم با دختره قرار گذاشتم منم با لباس مشکی شلواره مشکی با ی کفش dc آبی با صورتم که 34-5 روز نزده بودمش رفتم سره قرار

بهش زنگ زدم

موقعی که اومد باهم دست دادیم وای ی یی ی رفقا چه سیستمی داشت باهم قدم زدیم رفت خونشون

بعد از چند وقت باهم کمکم صمیمی شدیم

از دوست دخترم بگم قدش 170 بوود یکمی چاق چشای درشششت لبای کوچییک

سینههاش از رو مانتو بزرگ بنظر میومد حدودا 85 بعدش گفتش 70 هستش

خلاصه ه ه قرار گذاشتیم بیاد خونمون چون بخاطر شغل پدر مادرم هرروز خونه خالیه(مکانه)

حاجی خلاصه اومد خونمون منم برای اولین بار نشست تو اتاقم براش شربت اوردم صحبت کردیمو اخرش به لب ختم شد

بعد از یه مدت خیلی بهونه میگرفت گفتم دردت چیه نمیگفت

خیلی بهم وابسته شده بوود بهش گفتم اگه نگی چته باید قیدمو بزنی

واقعا دوسش داشتم تنها دختری بوود که منو بخاطر خودم دوس داشت

به هزار بدبختی گفتش موقعی که 14 سالم بود با یکی به اسمه معین دوست شدم 4 سال باهاش رفیق بوودم کاملا بهش اعتماد داشتم رفتم خونشون مشروب خوردیم مشت کردیم پرمو زد ولم کرد(خیلی خلاصه توضیح دادم ببخشید)

من تا اینو فهمیدم که طرف پرده نداره انگاری دنیا رو سرم خراب شده خدا شاهده

گفتش میخواستم خودکشی کنم چون از بعد پاره شدنه پردم از خون میترسیدم نتونستم کاری کنم(طرف پردشو زد بعد 4 سال بعد ولش کرد)

بهش دلداری دادم با اینکه واقعا حالم بد بود کلی اون شب گریه کردم گفتم یکیم که واقعا منو بخاطر خودم دوس داره پرده نداره

بعد حدودا 6 ماه گذشت بخاطر ترس از اون رفیقه حرومزادش نمیتونستیم سکس کنیم میترسید منم ولش کنم

نمیدوست که منم فقط خودشو دوست دارم نه مثه بعضی از پسرا که فقط بخاطر اون چیزی که بین پای دختراس دوسشون دارن

کم کم اعتمادشو جلب کردم میومد خونمون فقط لب میگرفتیمو کس کلک بازی میکردیم بعد میرفت

شب بووود بهش اس دادم فردا میای گفتش اره میام زود میرم گفتم من نمیدونم فردا باید سینهاتو بخورم

در عین ناباوری گفتش اتفاقا منم میخوام فردا کیره تورو بخورم

حاجی هیچی دیگه کشش ندادم که عنش در نیاد گفتم باشه و

فردا اومد خونمون خیلی عادی طبق معمول ی چیزی خوردیم یکم اهنگ گوش دادیم بعد تو صورتش نگاه کردم اونم همینطور ازش لب گرفتم هی اذیتش میکردم میخواستم سگش کنم(حشری) یهو محکم لبمو گذاشتم رو لبش داشت لبمو میکند دستمو از رو مانتوش گذاشتم رو سینش هیچی نگفت باورم نمیشد بلاخره دارم به وصال عشقم میرسم

دستم رو سینش بود از رو صندلی بلندش کردم رفتیم تو پذیرایی دکمه های مانتوشو باز کردم هنوز لبم رو لباش بود خیلی کوچیکو گوشتی بوود دوس داشتم لباشو

مانتوشو در اوردم ی تاپ سفید زیرش تنش بود من با عرق گیر مشکی بودم

عرق گیرمو در اورد انداختمش زمین افتادم بجون گردنش رو گردن و گوشش خیلی حساس بود قبلا بهم گفته بود

گوششو میخوردم سرشو کج میکرد اه اه میکرد

تاپشو در اوردم ی سوتین ابی فیروزه ای تنش بود وسط سینه هاشو بوسیدم خیلی سینه هاش نسبت به اون چیزی که فکر میکردم کوچیک بود یعنی کوچیک نبود ولی از رو مانتو خیلی گنده تر نشون میداد سوتینشو وا کردم سینهاش افتاد بیرون عرق گیرمو در اورد

شروع کردم به خوردن سینه هاش

نوک سینه هاش کوچیک بووود اروم میک میزدم ی گاز ریز میگرفتم که هر موقع گاز میگرفتم صداش در میومد پشته کمرمو با خنجاش داغون کرده بود

اومدم پایین تر شیکمشو خوردم زبون میزدم دور نافش دیوونه میشد موهامو میکشید

رفتم پایین دکمه های شلوارشو باز کنم بلند شد هلم داد عقب اومد روم نشست شروع کرد گردنمو خوردن من رو گردنم حساس نبودم ولی حس جالبی بهم دست میداد

کیرم بلند شده بود کیرم زیاد دراز نیست ولی انصافا خیلی کلفته ریاضیم خوب نیست بگم قطرش چقده ولی کلفته بعد از گردن اومد سینهامو خورد که اصن حال نداد چیزی نگفتم بهش شلوارمو از پام در اورد خیلی خجالت میکشیدم ولی شهوت دیگه کاره خودشو کرده بوود شرتمم در اورد شروع کرد به خوردن کیرم اصن حرفه ای نبوود نبایدم زیاد ازش توقع میداشتم هر موقع که با دهنش رو کیرم بالا پایین میشد دندوناش میخورد به کلاهک کیرم

بعده سکس کیرم قشنک زخم شده بود بهش نگفتم که ناراحت شه کیرمو 5 دقه خورد بلندش کردم شلوارشو در اوردم ی شورت مشکی پاش بود اونم در اوردم اومدم بخورم چوچولشو گفت نه دوست ندارم

بعدها بهم گفت که بخاطر خودت بوده که دوست نداشتم چوچولمو بخوری

من تاحالا با دختر سکس نداشتم دستمو بردم سمته چوچولش خیلی لیز بود چشماشو بسته بود سروصدا میکرد

کیرمو میمالیدم به چوچولش میترسیدم تا کیرمو بکنم تو کسش ابم بیاد برا همین خیلی میترسیدم چون خیلی زود ارضا میشم سره کیرمو تا اومدم بکنم تو کسش گفت نه حصین شاید پردم اسیب دیده کامل پاره نشده باشه گفتم عزیزم پاره شده فدات من انگشتم قشنگ تو کست بود(قبلش انگستمو کرده بودم تو کسش)

گفتش باشه اروم سره کیرمو فرو کردم تو خعلی تنگ بود اروم فرو کردم تو خیلی دردش اومد تقریبا اشکش درومده بود نگه داشتم 1 دقه بعد اروم تلنبه زدم اصن اون تصوری که از کس داشتم نبود زیاد حال نمیداد فقط خیلی گرم بود داخلش اروم تلنبه میزدم با دستاش داش کمرمو خنج مینداخت تند تند تلنبه زدم دیگه داشت ابم میومد ی ذره صبر کردم باز افتادم بجون سینههاشو گوشش با دستمم چوچولشو میمالیدم سرو صداش زیاد شده بود باز دوباره کیرمو کردم تو کسش این دفه راحت رفت 5 دقه تلنبه زدم بهش گفتم ابم داره میاد چیکار کنم گفت هرجا دوس داری بریز کیرمو کشیدم بیرون به خودم اجازه ندادم بربزم رو بدنش اب کیرمو ریختم رو دستم رفتم دستمو شستم اومدم بغلش خوابیدم گفتم ارضا شدی مرگ حصین گفتش اره موقعی که داشتی چوچولمو میمالیدیو گوشمو میخوردی ارضا شدم پوشودیم اماده شدیم رفتیم ی چیزی به بدن زدیم خداحافظی کردیم

الان حدودا ی سال از رابطمون میگذره از بعد سکس اولم خیلی باهم سکس داشتیم

بهم اطمینان کرد که باهام خوابید منم بهش قول دادم هیچ موقع اعتمادشو نسبت به خودم صلب نکنم

بچه ها داستان واقعی بود

اون ادمای بیشعوری که میخوان فحش بدن به خودم فحش بدن به پدر مادرم فحش ندن

شعوووور داشته باشن

ببخشید طولانی بود و قسمتای سکسیش جالب نبود

به بزرگیه خودتون ببخشید


از سور دادن صاحبکار سورپرایز شدم


من خاطره ای رو براتون تعریف میکنم که حدود 17فروردین 92رخ داد قبل از هر چیز اسم من مهران هستش 24سال سنم و بخاطر ورزش کشتی بدنی توپر دارم و تهران زندگی میکنم سر تونو درد نیارم برم سر اصل مطلب : روز شنبه بود که تو مغازه بودم خیلی خسته بودم آخه تعطیلات عید کلا تو مغازه بودم و مرخصی نرفته بودم کامران خان صاحبکارم ازاین کار من خیلی خوشش اومد آخه خودش رفت کلا گشت وگذار خیالشم راحت بود کامران خان متاهل بود ولی زید بازیم میکرد یه رفیق شخصی داشت به اسم سوگند من هر موقع اونو میدیدم آنتن بلند میکردم آخه خیلی بدن خوش فرمی داشت کمر یه وجب کون ده وجب قد متوسطی داشت قیافشم کپیه بهنوش بختیاری چه بسا خوشگلتر از اون خلاصه نزدیکای ساعت1ظهر بود که کامران خان به گوشیم زنگ زد گفت مهران همه چی حله بچه هاکارشونو میکنند خریدارو کردی گفتم آره حاجی همه چی حله چطور گفت هیچی اگه کاری نداری یه گوشت هست بریم اونوبزنیم منم خیلی وقت بود اعلاحضرت حال نداده بودم گفتم باشه بریم گفت پس تا میرسم چندتا آبجوردیف کن یکم داغ شیم خلاصه کامران خان اومدو سوار شدیم رفتیم خونه مجردی من وقتی رسیدیم من گفتم من میرم یذره خرتوپرتو کاندوم اینجور چیزا بخرم کامران خان هم گفت باشه منم میرم بالا الان گوشته میرسه من رفتم و اومدم تا درو باز کردم دیدم کسی که واسش کفی میرفتم با یه ساپورت طرح دار حرفه ای بایه تاپ کوتاه که سینه هاش داشت توش میترکید جلوم وایستاد یدفعه هل شدم ب منومن افتادم گفتم مثل اینکه اشتباه اومدم رفتم بیرون روم نشد بیام تو آخه من گفتم الان یه دختری مثل دخترای قبلو میخوایم بزنیم یدفعه کامران خان اومد بیرون گفت چته مهران چرا رفتی منم گفتم کامران خان تو گفتی یگوشت افتاده نگفتی سوگند خانمه گفت خره گوشت گوشته دیگه بیا تو خجالت نکش


خلاصه با اصرار رفتم تو سلام دادم سلام داد دستش اورد دست بده یدفعه قلبم ریخت دستو روبوسی کرد و گفت بشین تعارف نکن کامران خانم گوشه آشپزخونه داشت غش میکرد از خنده خلاصه گذشتو وقتی دوسه تا آبجو زدیم داغ شدیم روم باز شد میگفتیم میخندیدیم ولی من همش چشم دنبال پروپاچه سوگند بود اونم همش اعلا حضرتو دید میزد کامران خان خیلی طولش داد پاسور بازی تخته بازی این حرفا حوصلم سر رفت که حاجی گفت بیا یه بازی خندهدار باپاسور انجام بدیم بی بی سلام اسم بازی بود که حکمش این بود که هردست هرکی باخت لخت مادرزاد بشه اولین دست من باختم سریع حکمو انجام دادم بعدی کامران خان بود بعدیش سوگند بود باور نمیشد تا اون لحظه همش تورویا بدن سوگندو تصور میکردم ولی دیگه یقین پیدا کردم که خواب نیستم بعد از بازی کامی پاشد گفت سوگند عزیزم سه تایی یا دو تایی من نفهمیدم منظورش چی بود یدفعه سوگند گفت کامی اول دو تایی بعد کامی گفت پس با مهران شروع کن دستو پام میلرزید انگار دفعه اولم بود کامیم که تا قیافه منو میدید میزد زیر خنده خلاصه رفتیم تو اتاق جلوم وایستادو گفت شروع کنیم من دیگه هیچی نمیفهمیدم گیج گیج بود یدفعه منو هل داد رو تختو جلوم رقص سکسی میکرد کفم بریده بود مثل مار روم میخزید یواش یواش کیرمو گرفت دستش کیرم داشت میترکید لامصب شده بود نوشابه خانواده یکم بازی کرد اومد در گوشم گفت یعنی همشو میتونی جا بدی تا منم یه حالی کرده باشم گفتم همش که هیچ پاهامم جامیدم تو خیالت راحت زد زیر خندهو یدفه کیرمو کرد تو دهنش خیلی حرفه ای ساک میزد داشتم دیونه میشدم وحشی شده بود منم داشت روانی میکرد یدفعه پاشدم خوابوندمش رو تخت از بقل گوشش شروع کردم تا پایین بوس بارونش کردم گفت تموم نکنی کامیم مونده گفتم حله نوک انگشت پاتم میزارم برای کامی خندیدو گفت حرف زدن بسه پرید روم کسشو میمالید رو کیرم دیگه واقعا پوست کیرم جانداشت برای بزرگ شدن گفتم سگی بخواب بذارم توت حالشو ببر یدفعه گفت فقط دوست دارم همش توش بره باشه گفتم باشه تا بلند شد سگی خوابید یه چیزی مثل کلوچه نیم کیلویی جلوم افتاد دیگه طاقت نیاوردم افتادم بجون خوردن کسش خیلی بهش حال میداد پاهاش میلرزید یه دفعه دادزد گفت مهران بزار توش دیگه مردم منم نامردی نکردم یدفعه کیرم هل دادم توش ولی هر کاری کردم نصف بیشتر تو نمیرفت تعجب کردم تاحالا واسم اینجوری نمیشد دیگه از درد پتو رو گرفته بود به دندون صداش عوض شده بود گفت همشو میخوام منم تلمبه رو شروع کردم یدفعه کیرم تا دسته رفت توش پرسیدم مگه تاحالا ندادی انقدر اذیت میشی یدفعه گفت جلو زخم بیا از عقب منم از خدا خواسته سوراخ کونشو با کرم چرب کردم یدفعه فرو کردم تو کله کیرم که ردشد بقیش مثل هلو رفت تو خیلی داغ بود ولی از کسش گشاد تر بود خیلی تلمبه زدم به چند روش کردم گفتم میخوام بذارم کست گفت آخه خیلی درد داره گفتم عیبی نداره عادت میکنی بعد از یکم ور رفتن گذاشتم دم کسش وبا یه ضربه محکم همشو جادادم توش خیلی بهش حال میداد کسش خیلی تنگ بود کیرم توش حرکت نمیکرد خیلی وحشی شده بودم نگاه نمیکردم داره درد میکشه یا حال میکنه بعداز 10دقیقه تلمبه زدن به روش های مختلف آبم داشت میومد گفت بکن عقبم بریز اونجا منم سریع تغییر مسیر دادمو بعداز چندبار فشار دادن همشو ریختم داخل کونش یدفعه دادزد گفت وای سوختم چقدر داغه گفتم دیگه دیگه خیلی خسته شده بود افتادم کنارش گفتم حال دادگفت عالی بود یادم باشه کامی نفهمه شمارتو بگیرم خونه ام که داری چه شود همیشه میام پیشت گفتم قدمت روچشم راستی چرا جلوت اینجوری بود عقبت اتونجوری گفت من الان 4ساله به کامی از پشت میدم اصلا خودش طرز همه چیو به من یاد داد من اولین سکسمو با کامی تجربه کردم منم گفتم جلوت چرا اینجوری گفت آخه کلا 2روز من از باکرکی در اومده جلومو کامی مست بود پاره کرد الانم دومین کیری که رفت تو کسم شما لطفشو بجا آوردی بخاطر همین بود درد میکشیدم یکم که ولو بودیم کامی اومد تو من رفتم بیرونو کارشو شروع کرد.الانم برای 25فروردین باهاش قرار سکس دارم جای همگی خالی…اینم از خاطره داغ داغ……………دوباره میام.


 


 


از کون مریم نمی شد گذشت


سلام رضا25 ساله هستم این داستانی رو که میگم من 22 ساله بودم و دختر خاله ی خوشگلم مریم20 سالش بود.ما خیلی باهم صمیمی و راحت بودیم چون خانواده هامون همیشه و همه جا باهم میرفتن حتی واسه شب نشینی خونه اقوام هم باهم میرفتن.تا اینکه یه روز عصر من و مریم نو حیاط خونه ی خودمون نشسته بودیم وداشتیم حرف میزدیم که بحث به ازدواج کشیده شد ومنم که واقعا دوسش داشتم و هنوزم دارم بهش گفتم که دوست دارم باتو ازدواج کنم اونم بعد از یکم ناز کردن قبول کرد چون ما واقعا همدیگه رودوست داشتیم .قبول کردن مریم برای ازدواجمون من رو خیلی خوشحال کرد و با هم دست دادیم و شروع کردیم به حرفای بعد از ازدواج که چیکارکنیم و کجا زندگی کنیم و … از این حرفا


دیگه تقریبا هوا داشت تاریک میشد که مریم گفت بریم تو خونه با کامپیوتریه بازی براش بزارم من اول بلندشدم و دستشو گرفتم که اون هم بلندشه وقتی داشتیم میرفتم بسمت درهال اون جلو میرفت ومنم پشت سرش میرفتم قبل از اینکه به در برسیم من از پشت بازو هاشو گرفتم وبهش گفتم اگه مامانم بدونه عیاله پسرش کیه چقدر خوشحال میشه که تا من اینو گفتم ایستاد و منم که داشتم پشت سرش میامدم یه لحظه از پشت خوردم بهش واسه بار اولم بود که کون مریم رو لمس میکردم اینقدر کونش نرم بود که دیگه یادم رفت ازش جداشم همینطور که چسبیده بودم بهش دستمو انداختم دور شکمش ویکم فشارش دادم بخودم که یدفعه گفت چیکار میکنی رضا زشته منم که دوست نداشتم جای کیرم خراب شه گفتم توکه زن خودمی مگه چه اشکالی داره؟یکم مکث کرد و گفت هنوز زوده واسه این چیزا وخودشوازم جدا کرد منم که دیگه شیطون رفته بودتو جلدم طوری وانمود کردم که قهر کردم و یرگشتم تو حیاط که اونم اومد پیشم وگفت خب عزیزم چیزه بدی که نگفتم واقعا زود نیست؟منم خواستم خراب نشه گفتم حالا نه مثل زن وشوهر واقعی و نه دیگه هیچ.کمه کمش بوس که اشکال نداره داره؟بوس که میتونم؟اول روش نشد بگه ولی بعد ازچند لحظه گونه(لپ)هاشو داد جلو گفت بفرما اقا بوس کن که من نگاش کردم گفت بازچی شده؟گفتم اینجات نه از لبت بوس میخوام خندید وقبول کرد و لبش رو اورد جلو منم سریع لبم رو گذاشتم رو لبش شروع کردم بخوردن چقدر خوشمزه بود بهش گفتم وای که چقدر لبات شیرینن یه نیش خندی زد،همینطور که داشتم لباشو میخوردم دستامو انداختم دور کمرش ومحکم بغلش کردم وبهش گفتم عاشقتم و دوباره لباشو بوسیدم بعد بهش گفتم بریم داخل تا بهمون شک نکردن وراه افتادیم بسمت درهال و رفتیم داخل اتاقم صندلیه روبراش اوردم وگفتم بفرما خانوم خانوما گفت پس خودت چی؟به شوخی گفتم منم رو پاهات میشینم خندیدو گفت باشه حتما مگه جونم سیر شدم گفتم چرا؟گفت من تحمل وزن تو رو دارم؟منم از فرست استفاده کردم وگفتم میخوای تو بشین رو پاهای من،که گفت نه یکی میاد زشت میشه؟من که دیدم بدش نمیاد و مطمئن بودم که بابا و مامانم حالا حالاها بیدار نمیشن بهش گفتم نترس کسی نمیاد وبشوخی گفتم اگه میخوای تا دراتاق رو قفل کنم که گفت نه اینطوری که بدتره خلاصه به هر نحوی بود مخش رو زدم که رو پاهای من بشینه ولی زود بلندشه که یوقت کسی نیاد من به بهانه ی اب خوردن رفتم تو اشپزخونه که اوضاع رو بسنجم وبیام.از بابت پدر و مادر خودم خیالم راحت بود و راحت تر شد پدرومادر مریم هم خواب ناز بودن من سریع برگشتم تو اتاق وبهش گفتم همه خوابن وخیالت راحت باشه دیگه داشتم میمردم ازبس منتظر لمس دوباره کون پنبه ایش بودم سریع رفتم رو صندلی نشستم و دست مریم رو گرفتم گفتم بفرمایید خوشگلم بیا بشین روپاهام با یکم نازوعشوه امد رو زانوهام نشست بهش گفتم میافتی بیا بالاتر بشین نگاهم کرد و گفت همینجا خوبه جلوتر خطرناکه گفتم هیچ خطری نداره خلاصه اون که نمیاومد جلوتر خودم دست بکار شدم و دست انداختم دور کمرش میخواستم کم کم شهوتیش کنم تاشاید بتونم به اون کون نرم یدستی بزنم بهش گفتم مریم لباتو میخوام گفت یه اهنگ بزار گوش کنیم بعدکه خواست بلندشه لب میده گفتم اون وقت که سرجایه خودشه الان بوس بده کم کم کشیده بودمش بالاتر که یکم دیگه میخواست که روکیرم بشینه دستامو که دور کمرش انداخته بودم رو به بهانه های مختلف تکون میدادم چون میخواستم بسینه هاش هم دست بزنم چند بار سعی کردم ولی نشد که یکدفعه خواست بلندشه منم که نمیخواستم بلندشه دستمودورشکمش انداختم و محکم گرفتمش گفتم کجا گفت هیچی همینجام تکون هم نمیشه خورد گفتم چرا عزیزم هرچقدر میخوای تکون بخورمنم تو همین تکون خوردناش طوری جابجاش کردم که درست اومد رو کیرم نشست وای چه چیزی بود چقدراین کون نرم بود دیگه کیرم داشت بلند میشد مطمئن نبودم که متوجه کیرم شده یانه خواستم یکاری کنم که متوجه نشه بهش گفتم لباتو بیار جلوکه بخورمشون یکم برگردوندمش سمت خودم درهمین بین جای دستمم درست کردم که بتونم سینه هاشوهم یدستی بکشم دیگه کیرم بلند شده بود مثه چوب سفت شده بود یدفعه مریم اومد تکون بخوره که کیرم اومد بالاتروقشنگ افتاد لای کون مریم،یکدفعه مریم برگشت طرفم وگفت مگه قرارنذاشتیم گفتم مگه کاری کردیم؟گفت میخوای کاره دیگتم بکن گفتم اگه میذاشتی که عالی بود گفت نه بابا،دیگه چیزی نگفت وهمینجور نشست منم که دیگه دیدم مشکلی نداره کم کم دستمو بردم سمت سینه هاش و یواش یواش دستمو گذاشتم روسینه هاش که اخم کرد منم بهش گفتم اگه میخوای ناراحت شی تادست نزنم ازتونگاش میشد شهوت رو دید که چجور شهوتی شده منم با دوتا دستم سینه هاشو گرفتم همینکه دستم رفت روسینه هاش و یواش یواش فشارشون میدادم یه آه کشید وگفت وای رضا ببین چیکار کردی حالا چیکارکنم بهش گفتم خودم درستش میکنم عزیزم وشروع کردم به مالیدن سینه هاش،سینه هاش از شهوت مثه سنگ شده بود سینه های توپی داشت دیگه کم کم کیرمم میکشیدم به کونش وقتی کیرمو میکشیدم به کونش حس کردم که فقط یه شرت ودامن پوشیده البته بعدشم خودش اینو گفت که از لباس پوشیدن زیاد خوشش نمیاد خلاصه همینطور که داشتم سینه هاشو میمالیدم وکیرمم لای کونه پنبه ایش بود بهش گفتم لباتو بیارجلوتا بیشتر فیض ببریم دیگه دوتایی شروع بخوردن کردیم،همینطور که لباشو میخوردم انگشتامو از بین دکمه های پیراهنش بردم داخل و بهش گفتم اجازه هست یه نیش خندی زد وگفت اجازه ماهم دست شماست دیگه نمیدونستم چیکار کنم اززیر سوتین سینه هاشو گرفتم و بمال بمال شروع شد مریمم که دیگه حسابی شهوتی شده بود سروصداش بلند شده بود بایه دستم یکی ازسینه هاشو میمالیدم دست دیگمو بردم سمت کسش دستمو اززیر دامن دادم تو ویکم از روشرت کسشو مالیدم خیسه خیس شده بود دیگه طاقت نداشتم دستموکردم توشرتش وگفتم جونم چه گرمه که مریم یه آخه بلند کشیدو گفت ماله خودته عزیزم بمالش تند تند بمالش منم دور مالیدنم روزیاد کردم که یکدفعه مریم یه تکون خورد وخودشو ول کردتو بغله من،منکه دیدم اون ارضا شده گفتم حالا چیکارکنم که بتونم هودمو راخت کنم ،به بهانه اب اوردن براش رفتم اوضاع رو کنترل کردم این جماعتی که من دیدم به اصحاب کهف گفته بودن زکی سریع اومدم تو اتاق وبهش گفتم بیا بشین روپاهام هنوزبه حالت عادی نرسیده بودکه وقتی خواست بشینه رو پاهام دامنش رو دادم بالاوبهش گفتم میخوام کونتو بمالم چیزی نگفت وخودش نشست روکیرم و گفت عجب چیزی داری وچی بکشه ازدستم موقعی که بخوام بکنم توکس یا کونش دوباره کیرم بلندشده بود منم بادستام ازدو طرف شروع کردم بمالیدن کونش وتو هین مالیدن کم کم لبه های شرتش رو کنارمیکشیدم که باراخر متوجه شدو گفت اینکارو نکن یه اتفاقی مییافته زشت میشه منم بهش گفتم توکه مال خودمی اشکالی نداره هر اتفاقی افتاد کسی نمیفهمه خیلی اصرار کرد که شرتشو درنیارم ولی به هر نحوی بود راضی شد بکشه پایین ولی بشرتی که فقط لاپاش بزارم ونکنم توکس یاکونش منم قبول کردم چون نمیخواستم ناراحت بشه بلمد شد وشرتشوکشید پایین خواست بشینه رو کیرم که بهش گفتم صبرکن یکم خیسش کنم که راحت بره وبیاد گفت مگه میخوای بکنی داخل؟گفتم نه میزارم لاپات گفت همینجوری بزار گفتم نمیشه بزار زود کارمون رو کنیم تاکسی نیومده به هرنحوی بود یرکیرمو خیس کردم وبهش گفتم بشین روش وای نمیدونید که چه حالی داد انگار روکیرم ابه داغ میریختن شروع کردم به بالا پایین کردن چند دقیقه ای رو بالاپایین کردم حس کردم داره ابم میاد بهش نگفتم چون همیشه دوست دارم ابمو داخل خالی کنم با یه بالا پایین دیگه ابم بافشار ریخت لاپای مریم،یکدفعه کفت سوختم چه داغه گفتم اره دیگه باید داغ باشه تا اخر ریختمش لاپاش وچند دقیقه کیرمو لاش گذاشتم اونم سریع دستمال اورد وجفتمون رو تمیزکرد ورفت دستشویی پشت سرشم من رفتم و اومد پا کامپیوتر نشست منم اون طرف تر نشستم ونگاش میکردم اون روش نمیشد نگام کنه میگفت نباید اینطوری میشد و… منم بهش گفتم مگه بد گذشت؟که خندیدوسزش رو انداخت پایین./

این اولین سکس من و مریم بود داستانهای بعدی رو با نظرات شما میذارم اگه دوست داشتین میذارم بستگی به نظرات شما داره.باتشکر


 


 


اشرف


سوم راهنمایی بودم و تازه دولم داشت تبدیل می شد به یه چیز دیگه که هنوز چیز زیادی ازش نمی دونستم ولی خیلی وقتها توجهم رو بخودش جلب می کردو یه جورایی ناجور می شد و من هم نمی دونستم چرا. اونوقتها تازه انقلاب شده بود و هنوز حجاب اجباری نبود و دریا هم هنوز مختلط بود و وقتی که می رفتیم دریا ، من از دیدن تن و بدن زنهای توی آب یا کنار آب همون حال و هوای ناجور رو حس می کردم ولی از اونجایی که یه بچه مثبت به تمام معنی بودم و یه کمی هم سیاسی بودم ( آخه اون دوران همه سیاسی بودند ) اصلا نمی تونستم این حالات رو با کسی درمیون بزارم.

ما توی یه محله ی قدیمی و اصیل و آخرهای یه کوچه خونه داشتیم و همسایه دیوار به دیوارمون یکی از خونواده های پرجمعیت و کم درآمد بودند که برای جبران کسری زندگیشون یه قسمت از خونه شون رو که شامل دوتا اطاق تودرتو ویه تراس کوچک می شد رو اجاره می دادند و تو خرداد اون سال ، اونو به یه خونواده عجیب اجاره داده بودند. پدر خونواده می گفتند مرده و مادر خونواده معلوم نبود از کجا خرج خونواده رو درمیاره . یه زن سیاه سولوخته کوتوله بدترکیب و بدهیکلی بود که بعید می دونم حتی می تونست خود فروشی کنه . دو تا پسر6 و 8 ساله و اشرف.

اشرف دوسال از من بزرگتر بود و پونزده یا شونزده ساله بود. سبزه خیلی تند با چشم و ابروی مشکی با هیکلی قشنگ و سفت که پسرای محل وقتی از جلوشون رد می شد می گفتند :” اشرف ؛ دلم برات غش رفت ” . چون دو سال رفوزه شده بود الان همکلاس من بود ، البته تو یه مدرسه دیگه بود و از اونجایی که درسش اصلا خوب نبود ، مدام مورد سرزنش مادرش قرار می گرفت یا حداقل جلوی ما مادرش همیشه سرکوفت منو بهش می زد که ببین فلانی رو ، هم درسش خوبه ، هم تو سیاست دست داره ، هم یه پارچه آقاست و هم همه چی تموم !!! و من در عین اینکه غرور باد به غبغم می انداخت ، یه جورایی هم دلم واسه اشرف می سوخت . تا اینکه قرار شد به پیشنهاد پدرم من به اشرف تو درساش کمک کنم و اشرف عصرها بیاد خونه ما و من بهش درس بدم و باهاش تمرین کنم ( آخه تو خونه اجاره ای اونها اونقدر شلوغ بود و رفت و آمد و سر وصدا بودکه آدم حتی یادش می فرت حرفهاش رو تموم کنه چه به اینکه تمرکز کنه و درس هم یاد بگیره !!)

روزهای اول مادرم مدام پذیرایی می کرد و میوه و چایی و شیرینی و تنقلات می آورد که بهش اعتراض کردم که اگه قراره اینها رو بخوریم ، پس کی درس بخونیم ؟ و قرارشد که هر نیم ساعت یا سه ربع ساعت ، یه ده دقیقه ای استراحت کنیم تا اشرف یه چیزی بخوره . می نشستیم رو زمین و کنار هم چهار زانو ، طوری که زانوهامون مماس هم می شد ، من سرم پایین بود و رو به کتاب و دفتر و درسها روتوضیح می دادم و هر چند دقیقه یکبار یه سئوالی یا مسئله ای می دادم که اشرف حل کنه ولی می فهمیدم که اصلا حواسش به درس نیست . منهم عصبانی می شدم و بیشتر تقلا می کردم تا خسته می شدم ولی اشرف با شنیدن سرزنشهای من یه حالت مظلومی به خودش می گرفت و با چشمهای درشتش سربزیر منو نگاه می کرد ( که چشماش درشتتر به نظر می رسید) و عذرخواهی می کرد.

تا یه روز که من دیگه حسابی کلافه شدم ، کتاب و بستم و بهش گفتم آخه اشرف جان مشکلت چیه چرا به درس توجه نمی کنی ؟ بگو تا شاید بتونم کمکت کنم. بازم سرش رو انداخت پایین و بعد از چند ثانیه گفت راستش فقط تو می تونی بهم کمک کنی ! گفتم که منهم دارم همین کار رو می کنم پس چرا استفاده نمی کنی ؟ و اون گفت برعکس ! تو اصلا کمکی نمی کنی و داری منو بیشتر آزار می دی !!! من دیگه حسابی کلافه شده بودم و با گیجی و عصبانیت بهش نگاه می کردم که یکباره نیم خیز شد و لباش رو گذاشت رو لبام و حسابی یه بوسه داغ ازم گرفت و بعدش بلند شد و از اطاق رفت بیرون. توی هال خونه به مادرم برخورد که درجواب سئوالش که کجا می ری بهش گفته بود که آقا داریوش رو حسابی عصبانی کردم و دارم فرار می کنم تا آروم بشه !! و مادرم با ناراحتی آمده بود تو اطاق که چرا با این دخترک یتیم اینجوری بد اخلاقی می کنی که ازدستت فرارکنه و این رسم انسانیت نیست و ….و من همونطور گیج سرجام خشکم زده بود و البته بازم یه جورایی شده بودم و دودولکم حسابی سفت شده بود و زیر شلوارم حسابی درگیر بود و یه کمکی هم درد گرفته بود. به دستور و اصرار مادر با کتاب و دفتر رفتم خونه اشرف . با تعجب دیدم که مادر و برادراش خونه نیستند و اشرف تنهاست . صاحبخونه هم می دونست من به اشرف درس می دم هزار جور دعام کرد و منو فرستاد تو خونه اشرف . اشرف نشسته بود گوشه اطاق و سرش رو گرفته بود بین پاهاش . سلام گفتم ، سرش رو بالا و گرفت و یه نگاهی به من انداخت و بعد دوباره سرش رو کرد لای پاهاش ولی چند ثانیه بعد با دستاش کنارش رو نشون داد و منو دعوت به نشستن کرد. آروم رفتم و کنارش نشستم و سکوت کردم . بعد آروم موهای شبقیش رو نوازش کردم و بهش گفتم اگه ناراحتت کردم معذرت می خوام . با گفتن این جمله یکباره به من حمله کرد و با حرص و ولع شروع کرد به بوسیدن لبام ، جوری که داشتم خفه می شدم و من که تجربه ای تو این موارد نداشتم فقط لبام رو غنچه کرده بودم و اجازه می دادم هرکاری دوست داره بکنه. یه کم که آروم شد گفتم اشرف جان من تجربه ای تو این کارها ندارم وگرنه تو دختر خواستنیی هستی، مشکل از منه که چیزی بلد نیستم. وقتی این رو شنید بهم گفت چون دوست دارم اگه تو بخواهی من همه چیز رو بهت یاد می دم و منهم برای اینکه جبران مافات کرده باشم گفتم باشه. تندی بلند شد و رفت در اطاق رو قفل کرد و گفت گرچه می دونم تا دو سه ساعت دیگه برنمی گردند ولی احتیاط بهتره. اومد جلوم وایستاد و یکباره پیراهن بلند و یکسره ای که پوشیده بود رو از تنش درآورد و منو مات کرد. چی می دیدم ؟ یه تن لخت سبزه و صاف با دو تا سینه که به اندازه پرتقال تامسون بودند و خیلی سفت و شق و رق داشتن بهم چشمک می زدند . با یه چاک وسط پاهاش ( هنوز اسمش رو هم نمی دونستم ) وقتی دید من ماتم برده گفت تو هم لخت شو . من با آرامی و در حالیکه نمی تونستم چشم از بدن لخت اشرف بردارم بلند شدم و داشتم آرام آرام تی شرتم رو می کندم که طاقت نیاورد و با سرعت و کمی خشونت تی شرتم رو از تنم درآورد و شلوارگرمکنم رو با شورتم کشید پایین و دودول سیخ شده منو به دست گرفت و گفت آخ جووون چه کیر خوشگلی ؟؟ ( من اولین بار بود که می فهمیدم دودولم حالا شده کیر !! ) و رو دو زانو نشست و شروع کرد به لیسیدنش . حالا احساس می کردم خیلی هوا گرمه و من دارم از گرما خیس عرق می شم ، حال خوشی بود که تا بحال نداشتم ، بدون اراده دستم رو بردم طرف سرش و پنجه هام رو تو موهای انبوهش فرو کردم و سرش رو به طرف خودم فشار می دادم و تمام دول تازه کیرشده ام رو تا حلق اشرف فرو می کردم و رعشه ای دلچسب تمام بدنم رو گرفته بود که احساس کردم یه چیزی بزودی از کیرم بیرون خواهد زد ، با ترس به اشرف گفتم بسه دیگه یه چیزی داره ازش میاد بیرون . اشرف گفت من منتظر همون آبت بودم بزار بیاد . گفتم چکارش کنم ؟ بریزش تو دهنم ! گفتم آخه .. گفت بریز دیگه و دوباره با شدت بیشتر شروع کرد به مکیدن و عقب و جلو کردن لباش روی کیرم که با حس کرخ کننده ای یه چیز خیلی خیلی غلیظ و پر حجم از کیرم به دهن اشرف روانه شد . اونقدر زیاد بود که تمام دهن اشرف رو پرکرده بود و مثل آش دوغ از گوشه های لبش داشت می ریخت بیرون ، یه مکثی کرد و با یکی دو تا قلوپ زیبا همه اش رو خورد . منهم بی حس و حال و شل و ول به دیوار تکیه داده بودم و در حالی که چشمام رو بسته بودم ، تمام تنم مور مور میشد. همون پایین رو دو زانو نشسته بود و بهم نگاه می کرد. بهم گفت بار اولته که آبت میاد ؟ با بی رمقی گفتم آره . گفت پس من دامادت کردم ؟ یه نگاهی با چشمهای نیم بسته بهش کردم که جوابش رو خودش گرفت. گفت حالا نوبت تست !! مونده بودم که من چکار باید بکنم ؟ کجاش رو باید بمکم؟؟ به پشت خوابید رو زمین و گفت بیا دیگه . رفتم جلو و کنارش ایستادم و گفتم چکار کنم ؟ گفت بیا می می هام رو لیس بزن . من کنارش دراز کشیدم و با احتیاط نوک سینه اش رو گذاشتم تو دهنم و با زبونم شروع به لیس زدن کردم و هی با نوکش بازی می کردم ، دستم رو گرفت و گذاشت رو سینه دیگه اش و گفت این یکی رو هم بمال و من هم شروع کردم به چلوندش ، طوری که گفت یه کم آرومتر و من هم کم کم راه افتادم. حالا از لیسیدن و مالوندنش خودم هم لذت می بردم . بعد از جند دقیقه احساس کردم سینه اش سفت تر شده گفت حالا مثل پستونک میک بزنشون و من هم همینکار رو کردم . حالا دیگه از خودم ابتکار هم بخرج می دادم ، جای لب و دستم و رو عوض می کردم و گاهی سینه راستش رو می خوردم و گاهی سینه چپش رو و اونهم داشت یه جورایی می شد . بهم گفت برو پایین و اونجای منو لیس بزن . تصورش هم حالم رو بد می کرد که جایی که ازش می شاشه رو لیس بزنم ولی خودم رو مدیونش حس می کردم . با اکراه سرم رو بردم بین پاهاش ، یه بوی خاص می داد که بوی شاش نبود ولی یه جوری بود. وقتی زبونم که به درز کسش رسید یه آه ممتد کشید که بهم فهموند باید همین کار رو بکنم و منهم به سختی این کار رو ادامه دادم. یه خورده که لیس زدم با دستش لای لبه های کسش رو باز کرد و گفت اون قسمتش که با بقیه اش فرق میکنه رو لیس بزن . یه قلمبه کوچولو دیدیم که رنگش صورتی خاصی بود و وقتی که زبونم بهش رسید اشرف با چنگش داشت موهام رو می کند و سرم رو با قدرت به سمت کسش فشار می داد و منهم ادامه می دادم. کم کم حرکات موزونی توی کمرش ایجاد شد و مداوم کمرش رو از زمین بلند می کرد و پیچ و تاب می خورد و هی آه و ناله می کرد و هی می گفت جووووون و هی اینکار رو تکرار می کرد تا اینکه یه لرزه طولانی به تمام اندامش افتاد و یه مایع لزج و گرم و غلیظ از کسش زد بیرون که دورتادور دهن و زبونم رو گرفت و یه مزه عجیب داشت و بعدش شل شد و وارفت.

منهم که فک و گردنم درد گرفته بود خلاص شدم و به دیوار تکیه دادم و با پیراهن اشرف دهنم رو پاک کردم و نشستم. دو یا سه دقیقه دراین حال موندیم و اشرف با چشمهای بسته طاق باز خوابیده بود و منهم مات و مبهوت به دیوار تکیه داده بودم و اشرف لخت رو نگاه می کردم ، کم کم کیرم داشت دوباره سفت می شد که اشرف چشماش رو باز کرد و گفت چه پراشتها هم هستی ، حالا خوبه بار اولت بود. گفتم من که چیزی نگفتم . گفت ولی داریوش کوچولو یه چیز دیگه میگه! بلند شد و آمد دوباره سراغ کیرم و دوباره شروع کرد به لیسیدن و مکیدنش. من درحالی که داشتم از لذت می مردم گفتم همش باید همین کارها رو کرد ؟ با خنده گفت نه الان بهت نشون می دم چطوری بچه دار می شن . من با ترس گفتم نمی خوام تو بچه دار بشی . گفت منم نمی خوام ، حواسم هست و دوباره مشغول مکیدن و لیس زدن کیرم شد منم چشمام رو بسته بودم و موهاش رو نوازش می کردم ، یکباره بلند شد و با کس نشست رو کیرم و تا من بخودم بیام دیدم که نصف کیرم توی کسشه . حال خوب و قشنگی داشتم ، روی پاهام نشسته بود و به آرامی بالا و پایین می رفت ، گرچه کسش کمی تنگ بود و به کیرم فشار میاورد ولی اونهم داشت لذت می برد ، سینه اش رو کرد تو دهنم و دستمام رو گذاشت روی کون قلمبه اش و به کارش ادامه داد . داشتیم هردو کیف می کردیم . بهم گفت هروقت داره آبت میاد بهم بگو . بعد از چند دقیقه لذت بخش گفتم داره میاد ، سریع بلند شد و یه نیشگون کوچک از سر کیرم گرفت که خیلی دردم آمد و بعد طاقباز دراز کشید و گفت بیا روم . آروم رفتم روش و خودش با دستاش کیرم رو دم کسش تنظیم کرد و گفت آروم بده تو و من هم آروم آروم کیرم روسر دادم تو کسش. دهنش بی اختیار باز شد و منهم با ابتکار عمل خودم و بدون اینکه اون چیزی بگه !!! شروع کردم به بوسیدن لبهای گوشتیش و شروع کردم به عقب و جلو کردن . هردو داشتیم لذت می بردیم و اشرف مدام مممممممم و آهههههه و اوهههههه می کرد و از این صداهاش منهم لذت بیشتری می بردم که یکباره شروع کرد به لرزیدن و منو محکم به خودش فشار دادن و یکباره شل شد و چشماش بسته شد ولی من باز هم ادامه دادم تا احساس کردم که آبم داره میاد ، بهش گفتم ، گفت بریز رو شکمم و من برای اولین بار آب کمرم رو روی شکم سبزه اشرف دیدم.

بعدها فهمیدم که اشرف قبلا بارها کس داده بوده که خیلی بارهاش بخاطر پول و تامین خانواده بوده و حتی بارها با مادرش و به همراه هم کس داده بودند ، حتی برادر بزرگترش هم کون می داده و پول می گرفته . بعد از اون ( البته در بارهای ابتدایی با خجالت و بعدتر بدن خجالت ) اشرف رو در هر فرصتی که برای درس دادن بهش داشتم می کردم و هردو لذت می بردیم و دامادی من مدیون محبتهای اشرفه . سعی می کردم از هر فرصتی برای کمک و جبران محبتهای اشرف استفاده کنم و از خوردنی و پول و هرچیز دیگه ای که دردسترسم بود به اشرف می دادم و منهم جزو اونایی بودم که هنگام سکس بهش می گفتم : ” اشرف ؛ دلم برات غش رفت


 

  • فردین ملیحی

داستان عاشقانه

فردین ملیحی | شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۳ ق.ظ | ۱ نظر

داستان عاشقانه ی شادی

عشق همیشه پیروزه:


پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .

وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش :

 ********************************************************************************************

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........

مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

 

 

 

ای گلاله ای گلاله دیدنت خواب و خیاله

گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله

دل تو گرم و صمیمی مثل خورشید جنوبه

چشم تو چشم یه طوفان مثل دریای شماله

می دونی تو مذهب من چی حرومه چی حلاله

آب بدون تو حرومه ، جام می با تو حلاله

تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه

تو نگات جادوی شعره، پر شوره ، پر حاله

گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو

شب روز با توقشنگه زندگی بی تو محاله

 

 

 

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!

 

 

 

مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....

درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :

 

 

 

عهد من این بود که هرجا

یار و همتای تو باشم

توی شبهای انتظارت

مرد شبهای تو باشم

چه کنم خودت نخواستی

شب پر سوز تو باشم

تو همه شبهای سردت

آتش افروز تو باشم

عهد من این بود همیشه

یار و غمخوار تو باشم

با همه بی مهری تو

من وفا دار تو باشم

چه کنم خودت نخواستی

شب پر سوز تو باشم

به همه شبهای سردت

آتش افروز تو باشم

 

 

 

 

 

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.

  • فردین ملیحی

داستان آموزنده:آش ناصرالدین شاه

فردین ملیحی | شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۳۰ ق.ظ | ۰ نظر

داستانهای آموزنده

 

ناصرالدین شاه سالی یک بار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد. رجال مملکت هم برای تهیه آش جمع می شدند و هر یک کاری انجام می دادند. خلاصه هر کس برای تملق وتقرب پیش ناصرالدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان می کشید و از بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه در پایان کار دستور می داد به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده می شد و او می بایست کاسه آن را از اشرفی پر کند و به دربار پس بفرستد


کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آن که مثلا یک قدح بزرگ آش که یک وجب روغن رویش ریخته شده دریافت می کرد حسابی بدبخت می شد.


به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی با یکی از اعیان یا وزرا دعوایش می شد به او می گفت بسیار خوب بهت حالی می کنم دنیا دست کیه... آشی برایت بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.

  • فردین ملیحی

داستان غم انگیز:پسرک عاشق

فردین ملیحی | شنبه, ۲۳ دی ۱۳۹۶، ۱۰:۲۶ ق.ظ | ۰ نظر

پسر عاشق

یک روز پسری با دختری آشنا میشه که از هر لحاظ دختر به پسر برتری داشت ولی چندین سال از پسر بزرگتر بود. دختر اونو بعنوان یه دوست خوب انتخاب میکنه و بعد از مدتی پسر عاشق دخترمیشه ولی هیچ وقت جرات نکرد که به اون ابراز احساسات کنه و بهش حقیقت رو بگه.


یه روز دختر از دوست پسرش می پرسه که عشق واقعی رو برام معنی کن و پسرخوشحال میشه و فکر میکنه که دختر هم به اون علاقه مند شده و براش حدود نیم ساعت توضیح میده.



دختر به دوستش میگه: من دنبال یه عشق پاک می گردم یه عشق واقعی! کمکم میکنی پیداش کنم؟ تا بحال هر چی دنبالش گشتم سراب دیدم و همه عشقها دروغ و واهی بود.


پسر بهش قول میده تو این راه کمکش کنه.


هر روز محبت و عشق پسر به دختر بیشتر میشد ولی دختر بی اعتنا می گذشت و هر چی دختر می گفت پسر چند برابرش رو اجرا می کرد تا دختر متوجه عشق اون بشه.


تا اینکه یه روز که با هم زیر بارون تو خیابون قدم میزدند دختر به پسر میگه: میدونی عشق واقعی وجود نداره؟


پسر می پرسه چطور و دختر میگه: عشق واقعی اونه که واسه معشوقش جونش رو هم بده و پسر گفت: ببین ، به اطرافت با دقت نگاه کن! مطمئن باش پیداش میکنی و باید اول قلبت رو مثل آینه کنی.


دختر خندید و گفت: ای بابا این حرفا برا تو قصه هاست واقعیت نداره. بعد دختر خواست که با هم به رستوران برن و چیزی بخورن پسر قبول کرد و در حالیکه از خیابون عبور می کردند یه ماشین با سرعت تمام به اونها نزدیک شد انگار ترمزش بریده بود و نمی تونست بایسته و پسر که این صحنه رو میبینه دختر رو به اونطرف هول میده و خودش با ماشین برخورد میکنه و نقش زمین میشه دختر برمیگرده و سر پسر روکه غرق خون بود تو دستاش میگیره و بی اختیار فریاد میکشه عشقم مرد!


آره اون تازه متوجه شده بود که اون پسر قربانی عشق دختر شده ولی حیف که دیگه دیر شده بود.

دختر بعد این اتفاق دیگه هیچ وقت دنبال عشق نرفت و سالهای سال بر لبانش لبخند واقعی نقش نبست.



  • فردین ملیحی